تا ملاقات خدا

اين وبلاگ از آن ماست. تو هم _ مائي_ شو.

یه چیزی بگو اما...

این که نیستی مهم نیست

این که با منی -اما- مهم است

این که نمی خوای نخواه

این که بگی نمی خوام مهمه

قدم نمی زنی نزن

اما دیگه چرا قلم نمی زنی

حرف نزن باشه

اما نیش(م) نزن

صدام نکن

اما فریاد(م) نزن

دستام و نگیر

اما چشا(م) چی؟!

+   رحیمی شایسته ; ۸:٤٧ ‎ق.ظ ; ٧ اردیبهشت ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()  
 

غم ، نیمه شب و سپیده!

نیمه های شب است.

گفتم پریشان م و افسرده!

مضطرب م و غمگین!

بغض گلوی م را می فشرد!

کمی نگاه م کن. لختی پیشم بمان.

سر بر روی میزم گذاردم.

نمی دانم تا کی گریه کردم!

تنها کسی که اشک های م را دید برای اولین بار

سپیده بود!

صبح آمد.

ویترین پر از مانکن مغازه ها را نشان م می داد.

همهمه مردم را که چه خوشحالند.

تو هم باش.

مثل این ها که خوشحالند.

او گفت.

گفتم: نیمه شب کجا بودی که غمم را ببینی؟!

حال مرا با خوشحالی روز دیگران شریک می کنی؟!

انگشتانم را لای خیسی انگشتانش که گره خورده بود

فشرد.

دیشب با رویای تو تا به نیمه سر کردم. اما نمیدانم کی خوابم برد.

خندید و گفت!

من هم حال با روز تو تا نیمه می ایم.

خواستم بگویم. ترسیدم اما قلبش بشکند!

که اگر می شکست باز شب را تا سپیده می ماندم با غم!

نگفتم. مثل خیلی وقت ها که نمی گویم.

این حرف های نگفته را گرچه بغضم می اورند

اما دوستشان دارم تا سپیده!

هر بار با نیمه های شب عهد می بندم

تا سپیده نگه دارم و نگویم و نبیند هیچکس.

تا سپیده که صبح می اید به او بگویم

اما!

باز هم نمی گویم!

خدایا! عجب داستانی است این غم

در این نیمه شب!

تا سپیده!

+   رحیمی شایسته ; ۱:۳۱ ‎ب.ظ ; ٢۱ دی ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()  
 

بهانه نیاور!

سرود پاییز شیرین است واقعا اما اگر نبودنت را بهانه نیاوری

جامه بر تن نیازی نیست اما اگر- سرد است - را بهانه نیاوری

شب را به هم وعده می دهیم اما اگرروز بهانه نیاوری

سرمای شب پاییز را به آغوش گرم شبهای درازش گرم می کنیم اما اگرخواب را بهانه نیاوری

به جای کلمه؛ زبان کلمه را به کام هم می سپرایم اما اگر خشکی کام پاییز را بهانه نیاوری

سکوت  لبها را به جای انگشت٬ با لبها تا به صبح تقاضا می کنیم اما اگرگفتن چیزهایی رابهانه نیاوری

حرف های نگفته در شرم روشنای روز را در سو سوی مهتابی ماه هم می گوییم و هم احساس. اما اگر- نکند سکوت شب شکستن هایت- را بهانه نیاوری

خد ا بر بلندای این شب ایستاده است. عزیزم بهانه نیاور. او دل کویر را به باران نگاه تو سپرده است

داغی حسرت نگاه تو این سرزمین  کویر را چنین تشنه کرده است. بهانه نیاور

شب است و ستاره های کویر راهنمای تو. رصد کن تا پا بر اغوش دل کویر گذاری. تاریکی را بهانه نیاور

پاییز را بهانه نیاور!

+   رحیمی شایسته ; ٢:۱٦ ‎ب.ظ ; ۳٠ آبان ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()  
 

چی عجیب؟!.........

عجب چی ؟!......

عجب که چرا زمین را آسمانی یا اسمان را زمینی می بینم؟!

عجب که چرا اگر زمینیم درزمین نمی مانم و اگر اسمانی در اسمان؟!

نه! آن زمان که زمینی بودم زمین سیرابم نکرد.

و اینک که اسمانی شدم زیبایی زمین را می بینم

آری؛کوچه پس کوچه های اسمان را گشتی زدم

سیه چشمان آسمانی را دیدم که همه به نظاره ام نشسته بودند.

طبق طبق مائده های برزخی بر دست

قدم هاشان به سبکی پر کاهی بر جوی روانی گام بر می داشت.

انگشتان لطیفشان را از همین زمین در خاطره داشتم

چشمهایم رادمیدن نفس های نرم شان در کام من از حال می برد

دیگر قلبی نداشتم که بطپد

حسی نداشتم که لمس کند

بی اراده!

محو در محو فنا در فنا!

بخود امدم ناگهان!

او بود در کنارم اما این بار نه در اسمان

در زمین

پیش رویم اما بیاد نمی اورم در کدامین بستر.

سایه حضور او اینک از آسمان تا به زمین 

 تا به روی من 

 تا کام تا کام من کشیده شده بود

 چقدر این دستها ظریف بود و هست

نگاه های او مستم می کرد

سیاهی چشمان او در تابش خورشید زمینی اینک رنگین شده بود

نمی دانم تا به صبح بود یا تا به شب

آسمان در آغوشم بود

نه!من در آغوش اسمان

نمی دانم؛ آنقدر می دانم اما که هیچ نبود

تنها من بودم و او

و وحشت از امدن دیگری!

کجاش عجیب؟!

+   رحیمی شایسته ; ۱:٢٠ ‎ب.ظ ; ٦ آبان ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()  
 

دیگر بدون تو نمی مانم. هستی من!

نه اینکه تا حالا صدای قلبم را با بفرمایید تو از آن طرف خط  نشنیدم؛ نه

نه اینکه تا حالا دستم وقتی به لای انگشتات گره می خوره نلرزیده؛ نه

نه اینکه تا حالا منتظرت نبودم؛ نه

نه اینکه تا حالا زبونم قفل زبونت نشده؛ نه

نه اینکه زمان تنها و تنهایی دیدنت رافراموش کرده باشم؛ نه

نه اینکه نمی خواستمت؛ نه

اما بعد از اینها همه فهمیدم تو _ او_ نیستی.

هستی من  در تو نیست.

وقتی به قامتت قد کشیدم؛ فهمیدم

وقتی بهم گفتی: نیستی؟

دیگه پیشم نمی ای ؟

گفتم: وقتی می آ مدم فکر می کردم تو هستی.

اما به تو که رسیدم فهمیدم تو هم نیستی.

درامیختن نیستی با نیستی  به من هستی نمیده. می ده؟!

گفتی این دستهای منه. گرفتم نرم و لطیف و پر از اضطراب

اما_ او_ نبود.

گفتی: لب های من..........

چشیدم؛ اما کام نیازمند من نیاز به دمیدن هوایی دیگر داشت.

به خدا چشمان تو را توان نگاه نداشتم؛ وقتی می دیدم.

درشت و خمار و پراز نیاز.

اما نگاه من را اسیر نمی کرد.

می امدم و می رفتم.

اما این بار دیگر نمی روم.

نزد تو می مانم.

 می مانم تا با هم به آسمان نگاه کنیم. باشه؟

هستی آنجاست.

می مانم اگر در اغوش همیم لبخندی هم به آسمان بزنیم.

چشم های ناز تو را با نگاه به اسمان خریدارم.

نیستی من و تو در کنار آسمان هست می شود.

 این بارلبهای نرم تو را با بوسه های تو به آسمان می چشم.

چه می گویم؟

از این به بعد دیگر تو را اسمانی می بینم

و  هستی تو می شود آسمان من! هستی من!

دیگر بدون تو نیستم.

هستیم توئی تو.

تو اسمان من و من زمین تو

در آغوشم بگیر و ببار

که من کویری سخت تشنه اب توئم

 

 

+   رحیمی شایسته ; ٩:٢۸ ‎ب.ظ ; ۸ مهر ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()  
 

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir